نام اصلی من عزیز الله است من فرزند خوانواده ای هستم که با معارف گره خورده است . زبرا قبلگاهم در مدتی را با تخته سیا وشاگردانش در مکتب در منا طق مختلف سروکار داشت. بعد از انقلاب ثور با روی کار آمدن دولت جدید من با زندگی جدید آشنا شدم یعنی شامل مکتی شدم.
بعد از اینکه اولین روز را در مکتی گذشتاندم به خانه آمدم وقصه را به با با جانم گفتم با با جان مرا تشویق بیشتر نمود تا اینکه در همان سال موفق شدم تا در صنف خود اول نمره با شم واین سمت را الی صنف دوازدهم ادامه دادم .
بعد از سقوط دولت دوکتورنجیب الله ما به طرف نقاط مرکزی هزاره جات رفتیم ودر سیا چوب مسکن گذیدیم تا اینکه دولت نام نهاد طالب شکست خورد و ما از آنجا به شهر خواجه انصار وجامی آمدیم تا چند گاهی را که از عمر با قیست در دیار این دو بزرگوار زندگی نمایم .
برای فعلا من از وضع نا به سامان وطنم سخت رنج میبرم زیرا این مادر وطن تا بکی در سوگ فرزندانش اشک غم بریزد . در این کشور نه نانی است ونه آبی. همه خشکیده است .
من روزها صف های طویلی از هموطنانم را میبینم که برای گرفتن ویزا به قونسلگری های کشورهای همسا یه سرگردان میبا شند .تا در انجا رفته کار نمایندولقمه نانی برای فرزندان شان فراهم نمایند.ایکاش روزی را به چشم سرم مشاهده میکردم تا هموطنانم برای کار لا اقل سرگردان نمیشدند ایکاش سردمداران ما به فکر خریدن موترهای ضد گلوله نشده آ» مصارفی را کع برای خریداری یک موتر مینمایدآنرا برای این مردم بی چاره ما مصرف نمایند تا ما همه ازین بد بختی نجات حا صل نمایم
من هیچ علا قه نای ندارم تا خواننده کان عزیز مرا بشنا سند بلکه چند سطریرا با ید بنویسم تا لا اقل با نوسینده این این وبلاک آشنای حا ضل نمایند.