تبليغاتX
زندگي من
داستان، شعر، عكس
توبا این لطف وطبع دلربایی                         چنین سنگین دل وسرکش چرایی

نگاری سخت محبوبی ممطبع                     ولیکی سست مهر بیوفایی

................................................................................................

روزیکه شبیخون زدشق تو به خون من                            بشکست غرورم را افبال نگون مکن

یک جادهل عقلا نی با برج قمر بیوست                             فال کف دستم شد تصویب جنون من

ای یار بیا مت را با قا صد رعنا گوی                                   را یانه چه میداند سمبول درون من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 10:46  توسط عزيزالله رويش  | 

پدرم رادیوی کوچکی داشـت که شـب و روز با آن سـرگردان بود. هـمیشـه که رادیو می شـنید، رادیو را به گوشـش می چسـپاند، سـیم هوایی شـکسـتهء آن را بلند می کرد و بایک دسـت دیگر گوتک عـقربهء رادیو را آهـسـته، آهـسـته و بسـیار با دقـت و احتیاط می چرخاند تا صدای رادیو صاف تر شـود و بتواند خبر ها را درسـت تر بشـنود.

من از روزی که خودم را واطرافم را شـناخـتم، پدرم رادیدم و هـمین رادیوی کوچکش را. پدرم حتی وقـتی که به تشـناب هم می رفـت، رادیو بیخ گوشش بود و چغ و پغ می کرد. این حالت پدرم و رادیویـش دلم را گرفـته بود. هـمیشـه که رادیو و پدرم را می دیدم، می ترسـیدم و بی اختیار به یاد درس های کورس انگلیسی می افتادم. یک نیروی ناشـناخـته مرا به گوشـهء خانه می کشـاند و آن گاه کتاب انگلیسی را می گشـودم و به خواندن درس های انگلیسی مشـغـول می شـدم. تـنها دراین وقـت ترس و اضطرابی که از دیدن پدرم و رادیویش به من دسـت می داد ، کمی کاهـش می یافـت.

پدرم، رادیو و انگلیسی تمام لحظه های زندگی ام را مثل ابر های سـیاه پوشـانده بودند. بعضی اوقات خودم را به زنجیر های سـنگینی بسـته می یافـتم. آن زنجیر ها از پدرم و از چشـم های غضبناک او و از رادیوی کوچک و صدای چغ پغ او و از کتاب انگلیسی و خط های آن تشـکیل شـده بودند. خیال می کردم که توان رهایی از چنگ این زنجیر ها را ندارم. یادم می آید، در صنف پنجم مکتب بودم که پدرم مرا از مکتب خارج سـاخـت و به کورس انگلیسی شـامل کرد. یادم اسـت که پدرم آن روز به مادرم علت این کارش را این طور بیان کرده بود:

ــ ازین چیز ها چیزی جور نمی شـود. انگلیسی بخواند یک روز بدردش بخورد، ببین ما گفـتیم که زبان انگلیسی به چه درد می خورد، زبان فـرنگی هاسـت. حالا بی سـواد و بیکار و در بدر و خاک بسـر می گردیم.

وقتی پدرم رادیو می شـنید، احدی حق نداشـت که گپ بزند. یادم می آید که خرد بودم و از خاطر رادیوی منحوس ، پدرم مرا چقـدر لت می کرد. از گوشـ هایم می کشـید، مو هایم را کش می کرد، با سـیلی می زد، بالگد می زد و فریاد کنان می گفـت :

-- از برای خدا می مانید که خبر ها را بشـنوم یانی؟

پسـان ها، دراین سـال های نزدیک که به گفـته مادرم جوان شـده بودم ،پدرم در وقـت شـنیدن رادیو از غالمغال برادر کوچکم که در صنف دوم درس می خواند، عصبانی می شـد. می دوید و اورا با سـیلی می زد و یا به شـدت از موهایش می کشـید و خشـمناک فریاد می کشـید:

-- گفـتم آرام باش خبر ها رامی شـنوم.

ویا می دوید بازوی برادر کوچکم را به شـدت دندان می کند و چیغ و نالهء اورا بلند می کرد. دوباره با عجله رادیو را به گوشـش می چسـپاند و با حرکت دادن گوتک رادیو مصروف می شـد.

اکثر اوقات در چنین لحظه ها که پدرم را می دیدم ، او به نظرم بیشتر مثل یک آدم دیوانه جلوه می کرد. از رادیوبدم می آمد . صدای چغ وپغ رادیومغزم را می خراشید. دلم می شد با یک حمله رادیو را ازچنگ پدرم بقاپم . لگد مالش کنم تا تکه تکه شود وهمه ، مان از شرش رهایی یابیم. وقتی پدرم ، برادر کوچکم را زیر لگد می گرفت ویا بازوی اورا دندان می کرد ویا از گوش ومویش می کشید، روزهایی یادم می آمدند که من هم از خاطر همین رادیو، همین طور شکنجه می شدم . در چنین لحظه ها دردهای خفیفی را در بازو ، سر وگوش هایم احساس می کردم.

اغلب اوقات مادرم در برابر این دیوانگی های پدرم برآشـفـته می شـد، کاسـهء صبر و حوصله اش لبریز می گشـت و با صدای بلند و عصبانی به پدرم می گفـت:

ــ خبر ها سـرت را بخورد خود را بُکـُشـی هم رنگ آرامی را نمی بینی.

گاهی در چنین مواقع، پدرم به خودش چهـرهء عالمانه یی می داد و به مادرم می گفـت:

ــ تو چه می دانی، تو یک زن بی عقل هـسـتی، یک زن بی عـقل.

و مادرم که ازین سـخن نیشـدارِ پدرم بیشـتر غضبناک می شـد می گفـت:

ــ تو که با عقـل شـدی کجا را آباد کردی، دلت را جمع بگیر، دیگر رنگ آرامی را نمی بینی، دلت را بکن، هـمین جا در همین ملک بیگانه می میری. ازین قـدر رادیو شـنیدن و خبر شـنیدن چه فایده، برو کاری برایت پیداکن، تاکی بچه از خارج روان کند و ما بخوریم، بیچاره از بس ظرفـشویی و خانه تکانی خارجی هارا کرد، نفـسـش برآمد. هژده سـال اسـت که روان می کند و ما می خوریم و تو رادیو می شـنوی، آخر تابه کی؟

پدرم رادیو را بیشـتر به گوشـش می چسـپاند و گوتک آن را بسـیار با احـتیاط می چرخاند و از مقابله با مادرم منصرف می شـد و با لحن تملق آمیزی به مادرم می گفـت:

--چُپ باش! آتش بس شـده، بخیر به وطن می رویم.

در چنین مواقع من در می یافتم که مادرم راست می گوید وپدرم می داند که مادرم راست می گوید. اما با وجود آن ، پدرم مثل یک آدم معتاد ، با عطش فراوان گوشش را به رادیو می چسپاند.

مادرم به پدرم می گفت که از من آدمی جور شده است که همیشه تنهایی را خوش دارد وچرت می زند . ساکت وخاموش است . گوشه گیر است واز صبح تا شام در کنج خانه نشسته وکتاب می خواند . مادرم ، پدرم را ملامت می کرد که او باحرکات خشنش مرا این طور ساخته است . اما پدرم ، بی تفاوت گوشش را بیشتر به رادیو یش می چسپاند ومی گفت :

-- خوب است ،انگلیسی می خواند ، انگلیسی ...

***

پدرم و من در سـال های اخیر گپی باهم نداشـتیم، تنها هـربارکه پدرم مرا می دید، وارخطا می شـد و نگاه هایش رنگ دیگری بخود می گرفـتند و بعـد می پرسـید:

ــ درس خواندی؟

ومن سـرم را پائین می انداختم و ترس خورده و لرزان می گفـتم:

--ها، خواندم.

و بعـد پدرم در حالی که رادیوی کوچکش را بیشـتر به گوشـش می چسـپاند و گوتک عـقـربهء آ ن را می چرخاند می گفـت:

ــ ها، بچیم، انگلیسی؛

هـمیشـه هـمین طور جمله اش را ناتمام می گذاشـت. مثل این بود که او با هـمین جملهء ناتمام وظیفه اش را در برابر من به سـر رسـانیده اسـت. ویا هم خبر های مهم رادیو به او مجال نمی داد که جمله اش را تکمیل کند.

پسـان ها هـمین که پدرم را می دیدم ویا رادیوی او را می دیدم به یاد انگلیسی می افـتادم و با عجله کلمه ها وجمله های انگلیسی را که تازه یاد گرفـته بودم، به یاد می آوردم. می ترسـیدم که پدرم بپرسـد و من نتوانم از درس هایم چیزی بگویم. وقـتی پدرم کتابچه هایم را می دید ویا ورق های امتحانم را از نظر می گذراند، خوش می شـد و می گفـت:

ــ ها، بچیم انگلیسی.

و بعـد بی آنکه چیز دیگر بگوید سـراسـیمه به سـاعـتش نگاه می کرد و وارخطا می رفـت و رادیویش را می گرفـت، زیر گوشـش قـرار می داد با سـرعـت آنتن شـکسـته آن را بلند می کرد و گوتک عقربهء آن را می چرخاند.

پدرم روز به روز لاغر تر می شـد، رنگ و رویش زردتر و اسـتخوان گونه هایش برجسـته تر، مویش سـفید تر می شـد و ریش و بروتش هم. وقتی به او نگاه می کردم به خیالم می آمد که هـر روز و هـر لحظه خروار های زهـر از رادیو درون گوش های پدرم فـرو می روند و این زهـر ها او را به سـرعـت سـوی پیر شـدن و زرد و زار شـدن می کشـاند.

صبح وقـت پدرم بود و رادیویش چند سـاعـت بعـد ظهر می شـد و پدرم هـرکجا که می بود سـر دسـترخوان و یا در تشـناب رادیویش را چالان می کرد. نماز دیگر، بار دیگر شـروع می شـد. تا نیمه های شـب همین رادیو بود و پدرم و فـردایش هم پیش از آن که آفتـاب طلوع کند، صدای مینگ، مینگ و چغ و پغ رادیو بلند می شـد. هـمان طوری که خودش می گفـت هـمهء رادیو های جهان را که به زبان ما خبر پخش می کردند می شـنید. یگان وقـت که پدرم فـرصت کوتاهی می یافـت به مادرم می گفـت:

-- به خیر و خوبی صلح می شـود، آرامی می شـود، جنگ ختم می شـود. آتش بس شـده.

و مادرم که هـیچ وقـت به این گپ ها باور نمی کرد، به پدرم می گفـت:

ــ دلت را جمع بگیر، آرامی را در خواب هم نخواهی دید.

و فـردایش پدرم پس از شـنیدن خبر ها بیشـتر افـسـرده می شـد و می گفـت:

ــ جور نمی شـود، صد سـال هم تیر شـود جور نمی شـود.

ومادرم می گفـت:

-- همین رادیو ها جنگ اندازهستند، همین رادیو ها خودشان .

وبعد پدرم ، می آمد تا ببیند که من چه می کنم . اگر انگلیسی می خواندم ، خوش می شد دوباره بر می گشت واگر می دید که کدام کتاب ویامجلهء دیگری را می خوانم ، خشمناک می شد ، حدقه ء چشم هایش کلانتر می شدند و می گفت ک

-- گفتم انگلیسی بخوان ، از این چیزها فایده نیست.

ومن ترس خورده ولرزان کتاب انگلیسی را برمی داشتم وپدرم که خاطرش جمع می شد ، دوباره به سراغ رادیویش می رفت .

پدرم از یک گپ مهم خبر نداشت . من نمی دانستم که چقدرتوانسته ام زبان انگلیسی را یاد بگیرم . اما پدرم از نمره های عالی که در امتحان می گرفتم ، خوش می شد. مگر زمانی که امتحان می گذشت ومن همان سوال های امتحان را از خودم می پرسیدم ، از آن ها چیزی سردرنمی آوردم . مثل آن بود که پس ازهر امتحان ، یاد گرفته گی های من از ذهنم پرواز می کردند و می رفتند . از این گپ می ترسیدم . اگر پدرم خبر می شد، حتمی دیوانه می شد ویا سکته می کرد . خوب بود که رادیو وخبر هایش به او مجال نمی دادند که بنشیند واز من پرس وپال کند .

پدرم همیشه آرزو داشت تا یک خبر خوش از رادیو بشنود. اگر یک شب ، ازشنیدن خبرها امیدی در قلبش پیدا می شد، مثلا می شنید که جنگ های ملک ما پایان می یابند وآواره هابه خانه های شان بر می گردند ، فردایش با شنیدن یک خبر دیگر این غنچه ء امیدش هم پرپر می شد ورنگ وروی پدرم ، افسرده تر ازهمیشه ومادم که هرگز خبر های رادیو را نمی شنید، به پدرم می گفت :

ــ این تو هـستی که به گپ جنگ انداز ها باور می کنی

و بعـد پدرم به دفاع از خودش شـروع می کرد و می گفـت:

ــ رادیوی بی بی سی این طور گفـت، رادیوی صدای امریکا آن طور، رادیوی مسـکو طور دیگر، رادیوی دهلی این طور، رادیوی پاریس آن طور، صدای آلمان این طور، رادیوی تهران طور دیگر، رادیوی پیکن، رادیوی تاشـکند، رادیوی تاجکسـتان، رادیوی مشـهد، رادیوی پاکسـتان، رادیوی اسـرائیل، رادیوی عربسـتان، رادیوی کابل، و رادیو و رادیو و رادیو ...

و من خیال می کردم که این همه رادیو های، هر روز و هر شـب مغز پدرم را ضربه می زنند و در گوش هایش زهر می ریزند تا بیشـتر زرد و زار شـود. . مادرم از شـنیدن این فـهرسـت طویل رادیو ها حیران می شـد و می گفـت:

-- این ها دیگر کار ندارند که بیسـت و چهار سـاعت پُشـت مُلک ما گپ می زنند؟

در چنین لحظه ها به خیالم می آمد که این هـمه رادیو ها صدها رادیو، مثل گژدم ها و مارها به جان پدرم حمله می کنند. به خیالم می آمد که پدرم توپ فوتبال شـده و رادیو ها غالمغال کنان با خوشـحالی پدرم را با لگد می زنند و بسـوی هـمدیگر می رانند. پدرم که سـراپا زخمیِ زخمی شـده بود با سـرو روی خون آلود و خاکزده به زیر پای رادیو ها می لولید. ازین حالت پدرم نفرتی نسـبت به رادیو ها در دلم پیدا می شـد. دلم می شـد با یک شـمشیر بروم و هـمه رادیو ها را از دم تیغ بکشـم تا دیگر پدرم را فـوتبال نکنند و اورا به حال خودش بگذارند.

***

 

یک شـب پدرم نسـبت به هر وقـت دیگر عصبانی و خشـمناک بود. من خودم را با سـوالیه های انگلیسی مصروف سـاخـته بودم تا آگر پدرم بیاید، ببیند که انگلیسی می خوانم. آن شـب هـیچ مغزم کار نمی کرد و سـرم باز نمی شـد که سـوالیه های انگلیسی چطور اسـتعمال می شـوند. چرا؟ چطور؟ چه وقـت؟ چی؟ ... و هـمی نطور در میان سـوالیه ها دسـت وپا می زدم و مثل هـمیشه نمی توانسـتم چیزی یاد بگیرم. پدرم در اتاق دیگر رادیو می شـنید. مثل هـمیشه صدای مینگ، مینگ نطاق و چغ و پغ رادیو به صورت خفیف شـنیده می شـد. ناگهان صدایی مرا تکان داد، صدای گریهء پدرم بود. پدرم مثل کودکان گریه می کرد و مادرم با سـراسـیمه گی می پرسـید:

-- چرا؟ چه گپ شـده؟ بگو چه گپ شـده؟

من با عجله برخاسـتم هـمین که به دهـلیز آمدم، دیدم پدرم در حالی که رادیوی کوچکش به دسـتش می لرزید ، به دهـلیز آمده بود. چشـم هایش بیجا و مثل دو پیالهء پر خون بودند. مرا که دید به صدای بلندتر گریه کردو به شـدت رادیو را به زمین زد. رادیو پارچه، پارچه شـد. پدرم بار دیگر خشـمناک پارچه های آن را برداشـته وبه درو دیوار کوفـت و فریاد زد:

--دروغ ، دروغ ، خدایا چقدر دروغ !

مادرم می کوشـید تا پدرم را محکم گیرد. اما نمی شـد. پدرم مثل دیوانه ها گریه می کرد و با پاهایش پارچه های رادیو را به هر سـو با لگـد می زد و آن ها را می شـکسـت. من ایسـتاده بودم مثل یک مجسـمه و تماشـا می کردم نمی دانسـتم چه کنم.

خوش بودم از این که پدرم رادیویش را شـکسـته بود، اما لحظه یی بعـد پدرم دوید به طرف آشـپزخانه و رادیوی روسـی کلانـی را که خراب بود و از مدت ها به این طرف در آن جا افـتاده بود، آورد و با تمام توانش آن را به زمین زد، بار دیگر برداشـت و بار دیگر به زمین زد، این رادیو هم پارچه پارچه شـد. مادرم که گریه می کرد سـعی کرد تا اورا بگیرد:

-- گریه نکن! چیغ نزن! چه گپ شـده، هـمسـایه ها چه می گویند؟ پدرم گریه می کرد و چیغ می زد:

-- بمان ، مرابمان ، دروغگو ها، خدایا چقدر دروغ ، چقـدر دروغ ، چقـدر دروغ ...

آن شـب مادرم و هـمسـایه ها پدرم را به شـفاخانه بردند و من حیران حیران به سـوی پارچه های شـکسـته رادیو ها نگاه می کردم. وضعیت پدرم سـخت ناراحتم سـاخـته بود. مگر از دیدن شـکسـته های رادیو ها بسـیار خوش بودم.

حالا از آن حادثه یک سـال می گذرد. آن شـب وقـتی که پدرم را از شـفاخانه پس آوردند، مادرم با دیدن من فریادکنان به گریه شـد و مرابه بغلش فـشـرد. پدرم مرده بود.

حالامن از خواندن انگلیسی فارغ شـده ام . دیگر آن زنجیر ها از دسـت و پایم دور شـده اند. مگر رادیوی کوچکی خریده ام و مانند پدرم شـب وروز خبر ها را می شـنوم. صبح، ظهر، شـام، شـب، نیمه شـب، عادتم شـده اسـت. خودم ندانسـته یکی ویک بار محتاط به رادیو شـده ام. بیشـتر از پدرم شـاید به امید آن که روزی خبر خوشی را که پدرم سـال ها آرزوی شـنیدنش را داشـت، بشنوم .

حالا چند تار موی من هم به سـفیدی گراییده اسـت.

ختم

1375خورشیدی ، پشاور - پاکستان

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 10:9  توسط عزيزالله رويش  | 

غلام حيدر يگانه

پدر نبي ملا بود. هر پيشين ديوان حافظ را به نبي درس مي داد. نبي در درسهاي مكتب هم لايق شده بود و اول نمره صنفش بود. صنفي هاي نبي فكر مي كردند كه پدر وي خيلي غمخوار و مهربان است، اما نبي اين را خوب نمي فهميد. پدر نبي عادت نداشت كه پسرش را زياد تحسين كند. او سينة فراخي داشت. شايد قلبش هم بزرگ بود. شايد مهرباني هايش را در دل نگه مي داشت. وقتي كه او در خانه بود همه مطيع و خاموش مي شدند.
آن روز نبي و بچه همسايه از مكتب برگشته بودند. در راه جست و خيز مي زدند. رفتند از رود گذشتند. از درختها تير شدند و به مزرعة گندم رسيدند. پدر نبي آنجا با بيلش ميان گندمها مي گشت و گندمها را آب مي داد. نبي و بچه همسايه به مزرعه رسيدند، اما از آنجا به آرامي گذشتند. نبي هميشه پيش روي پدر آرام بود و بچه همسايه هم احترام پدر نبي را داشت. پدر نبي از دنبال بچه ها نگاه كرد. نبي خوشحال معلوم مي شد. او د رمكتب مشكلي نداشت.
نبي و بچة همسايه از مزرعه دور شدند. بعد رفتند تپه اي را دور زدند و بعد از يك گردنه پايين رفتند. آنان شينده بودند كه دكاندار قريه برگشته است. خيلي وقت مي شد كه دكاندار به شهر رفته بود تا مال بياورد. بچه ها كه به قريه رسيدند، راسا به طرف دكان رفتند تا اشياي نو را تماشا كنند.
نبي به درون دكان نگاه كرد و چشمش به دوازده رنگه هاي آبي افتاد. دكاندار سر يك پاكت دوازده رنگه را باز گذاشته بود، كلچه هاي رنگ مي درخشيدند. دل نبي از هيجان تپيد. او رنگها را خيلي دوست داشت. دكاندار هم كه نبي را ديد به دوازده رنگه ها اشاره كرد و به او گفت:
ـ تو بايد از اين دوازده رنگه ها بخري، چرا كه در كارهاي مكتب خوب لايق هستي.
نبي باز هم به پاكت گشاده در نزديكش نگاه كرد. كلچه هاي رنگ از گلهاي رنگه هم زيباتر بودند و بوي خوشي از رنگها مي آمد. تنها يك صنفي نبي از اين نوع دوازده رنگه ها داشت و ساعتهاي رسم، چيز هاي قشنگي مي كشيد. دل نبي شد كه فورا دوازده رنگه بخرد و رسمهاي رنگه و قشنگ بكشد. دكاندار باز به نبي گفت:
ـ اگر پول نباشد گندم بياور و يا آرد بياور.
و افزود:
ـ به پدر تو قرض هم مي دهم.
نبي ديگر معطل نشد و به سوي خانه دويد. نبي مي دانست كه در خانه پول ندارند، او مي دانست كه اختيار همه چيز را در خانه پدرش دارد و نمي دانست كه پدر با او چه خواهد كرد، اما او هر گپي كه داشت هميشه اول به مادرش مي گفت و آن روز تا مادرش را در خانه پيدا كرد با صداي بلند گفت:
ـ مادر جان، دكاندار از شهر آمده است و دوازده رنگه هم آورده است.
مادر مشغول خمير كردن بود و تا خواست چيزي بگويد، نبي به او نزديكتر شد و با بيحوصله گي گفت:
ـ هله مادر جان گندم بده، دوازده رنگه بخرم!
مادر گفت:
ـ بچه ام، گندم نداريم. هنوز گندمها درو نشده است.
نبي شتاب داشت و با عجله گفت:
ـ آرد بده. به آرد هم مي دهد.
مادر جواب داد:
ـ بچه ام، آرد كم است. صبر كن، پيشين شده و الآن پدرت مي يايد. به او مي گويم.
دل نبي تپيد، يادش آمد كه پدر سبق ديروزش را خواهد پرسيد. رفت و ديوان حافظ را برداشت تا آن را تكرار كند.
ساعتي بعد، پدر كه نماز خوانده بود و از قرآن هم تلاوت كرده بود با حركت سر به نبي اشاره كرد و او را پيش خودش خواست. پدر چشمان پرهيبتي داشت. دل نبي لرزيد، اما يادش آمد كه درسش را ياد گرفته است. او مثل هر روز به نزد پدر رفت و كتاب را باز كرد و درس ديروزي را با صداي بلند خواند.
پدر راضي بود، اما ظاهراً چيزي نگفت. او مرد عجيبي بود. شايد خوشحاليش را در دلش نگه مي داشت و شايد دلش خيلي بزرگ بود.
نبي از گوشه چشمش به پدر نظري انداخت. پدر نبي دستار بزرگي بسته بود؛ بعضي از تارهاي ريشش سفيد مي زد و چهره بزرگواري داشت.
پدر درس تازه اي به نبي داد. او صداي پرتاثيري داشت. نبي با رضايت مشغول خواندان درس نو شد. پدر برخاست تا سوي كارش برود و نبي به زودي به ياد دوازده رنگه افتاد و از گوشه چشم به مادر نگاه كرد، اما مادر نبي خاموش بود و راجع به دوازده رنگه چيزي نگفت. پدر از خانه برآمد و آن وقت نبي مثلي كه گريه كند به مادرش گفت:
ـ چرا به پدرم نگفتي كه دوازده رنگه بخرد؟
مادر با ملايمي گفت:
ـ بعداً مي گويم. بچه ام صبر كن! حالا پدرت خسته بود.
نبي با بيطاقتي پرسيد:
ـ پس كي مي گويي؟
و باز خودش گفت:
ـ شب كه آمد حتماً بگو.
مادر با دلسوزي گفت:
ـ بچه ام، در شب دكان بسته مي باشد. صبح مي گويم.
نبي خاموش شد و با نارضايتي مشغول درسش گشت.
مادر فكر مي كرد كه نبي تا صبح دوازده رنگه را از ياد خواهد برد، اما شام كه نبي مي خوابيد باز هم به مادرش نگاه كرد و با انگشت به سوي پدرش اشاره يي كرد، يعني: بگو كه دوازده رنگه بخرد.
دل مادر به نبي سوخت و دانست كه نبي نمي تواند دوازده رنگه را فراموش كند. مادر سرخود را به طرفش تكان داد، يعني: مي گويم، خاطر جمع باش.
ـ نبي در بستر چشمانش را بست. كمي به دوازده رنگه فكر كرد. بعد به آن صنفيش فكر كرد كه دوازده رنگه داشت و رسمهاي قشنگي مي كشيد. و باز مثلي كه بوي خوشي از قطي رنگها به دماغش رسيد و به خواب خوشي رفت.
صبح، وقتي كه نبي بيدار شد، پدر مثلي كه نصيحت كند به مادر نبي گفت:
ـ حالا پول نيست. گندم هم نيست و آرد ها كم است. يك ماه بعد كه گندم درو شد مي توانيم كه دوازده رنگه بخريم.
نبي كه حرفهاي پدر را شنيد دلش تنگ شد. به زودي از بستر برخاست. دلش مي خواست كه چيزي به مادرش بگويد، اما از خانه برآمد و رفت لب جوي تا دست و رويش را بشويد. او بر لب جوي بود كه مادرش آمد تا كمي آب بردارد. نبي كه مادر را ديد مثلي كه گريه كند به او گفت:
ـ به پدرم بگو كه دكاندار قرض هم مي دهد.
صداي نبي مي لرزيد. او نمي خواست كه معطل درو و خرمن گندمها بشود. مادر، نبي را نوازش كرد. دل نبي بيشتر تنگ شد. مادر مثلي كه زاري كند به نبي گفت:
ـ بچه ام قرض كردن خوب نيست.
مادر مي خواست چيز ديگري هم بگويد، اما نبي معطل نشد و دل آزرده رفت در خانه تا كتابهايش را بگيرد. او بسيار رنجيده بود. خيال كرد كه بازيش مي دهند و نمي خواهند برايش دوازده رنگه بخرتد. كمي اشك روي چشمانش را گرفت و از غصه و قهر زياد نان صبحش را نخورد و با كتايهايش از خانه برآمد تا برود به مكتب. پدر در خانه مشغول كاري بود و مادر كه هنوز در بيرون بود دانست كه نبي ناشنا نكرده است و از دنبالش صدا زد:
ـ بچه ام نانت را بخور!
نبي نمي توانست جواب بدهد. گلويش از غصه درد مي كرد و صداي مادر را كه شنيد بيشتر دلش تنگ شد و در چشمانش اشك بيشتر جمع گشت. اما به يادش آمد كه پدر هنوز در خانه است. دلش لرزيد و ترسيد كه پدر از اين كارش آگاه شود. پدر اجازه نمي داد كه كسي از نان خوردن قهر كند. با اين هم، نبي چشمانش را با دست پاك كرد و به زودي از خانه دور شد. بچة همسايه هم طرف مكتب مي رفت. پدر بچة همسايه زنده نبود. به نظر نبي آمد كه بچة همسايه در خانه اش آزادتر است. بچة همسايه خوشحال معلوم مي شد. نبي و بچة همسايه با هم به سوي مكتب رفتند.
آفتاب بلند آمده بود. بسياري از بچه ها به مكتب رسيده بودند. بچه همسايه و چند شاگرد ديگر پيش روي مكتب با هم بازي مي كردند. نبي به درون دهليز مكتب رفته بود و كمي پژمرده معلوم مي شد.
يك بار بچه ها ديدند كه آدم بزرگي به طرف مكتب آمد. بچة همسايه زودتر شناختش و به ديگران گفت:
ـ ملا، ملا آمد ـ پدر نبي.
همة بچه ها نبي را مي شناختند. آنان به خوشحالي به طرف پدر نبي رفتند.
پدر نبي دستار بزرگي بر سر داشت و پتويي هم روي شانه اش بود.
چند خانه هم نزديك مكتب بود و از آنجا بعضي از زنها و مردها ملا را ديدند و از يكديگر پرسيدند:
ـ چرا ملا به طرف مكتب رفت؟ و هيچ كس جواب را ندانست.
بچه ها به پدر نبي نزديك شدند. پدر نبي قامت بلند داشت. بعضي از تارهاي ريشش سفيد بود و دستهايش كلان كلان بودند. بچه ها به پدر نبي سلام كردند. پدر نبي سلام آنها ا جواب داد و خواست چيز ديگري هم بگويد، اما بچه ها فوراً پرسيدند:
ـ ملا صاحب، نبي را مي خواهي؟
ـ ها. صدايش كنيد.
پدر نبي صداي خوشي داشت. خوش بچه ها آمد. بچه همسايه و دو، سه نفر ديگر به طرف دهليز دويدند و صدا كردند:
ـ نبي. پدرت آمده است و ترا مي خواهد.
نبي كه خبر آمدن پدرش را شنيد، دلش لرزيد. او مي دانست كه كار خوبي نكرده است. با وارخطايي از جايش جنبيد؛ سوي پدرش به راه افتاد؛ از دهليز برآمد و پدرش كه او را ديد از بچه ها تشكر كرد. بچه ها ديدند كه پدر به طرف نبي قدم برداشت و در راهش به او نزديك شد. مردم از خانه هاي نزديك هم ديدند كه ملا به پسركي نزديك شد و شناختند كه آن پسرك نبي است. نبي نمي دانست كه چه روي خواهد داد. به طرف زمين مي ديد. او از همه شرميده بود و آخر با بيچارگي سرخود را بلند كرد و به روي پدرش نگاه كرد. چهره پدر آرام و نوراني بود. بچه ها ديدند كه پدر نبي پتويش را باز كرد و از لاي آن يك پارچه نان برداشت. پدر نخواسته بود كه نبي تا چاشت گرسنه بماند. نبي كاملاً نزديك پدرش ايستاده بود. از بوي نان خوشش آمد و دانست كه پدر حرف درشتي نخواهد زد. و دانست كه پدر ناشتاي او را آورده است و كمي شرمنده شد.
قد نبي فقط تا پشت زانوي پدر مي رسيد و بچه ها ديدند كه پدر نبي خود را خم كرد و با دستان بزرگش نان را به دست نبي داد. از خانه هاي نزديك هم نبي و پدرش را نظاره مي كردند و مردم با آهستگي به يكديگر گفتند، ملا، بسيار مهربان است.
بچه ها دانستند كه پدر نبي خيلي او را دوست دارد. بچة همسايه را از پدر نبي خوش آمد. دل نبي از شادماني مي تپيد.
پدر نبي عجله داشت. او امروز هم آبداري مي كرد. او مي خواست از بچه ها جدا شود. بچه ها را از مهرباني پدر خوش آمده بود. همه با خوشحالي به او گفتند:
ـ خدا حافظ تان!
نبي از شادماني به پيراهن نمي گنجيد. اما وقتي كه پدر از او جدا شد، يك بار دل نبي لرزيد. متوجه شد كه پدرش را زحمت داده است. دلش به پدر سوخت. كمي اشك روي چشمانش جمع شد. خيال كرد كه گنهكار شده است. مي خواست از دنبال پدر بدود و دستان او را ببوسد. اما بچه ها دورش را گرفته بودند. بك لحظه بعد پدر نزديك مزرعه رسيده بود و نبي هنوز از دوازده رنگه و از ناشتا نكردنش به بچه ها قصه مي كرد. همة بچه ها به دهن نبي نگاه مي كردند. همه بچه ها دانستند كه پدر براي نبي دوازده رنگه هم خواهد خريد.
بچة همسايه نزديك نبي ايستاده بود. او اين قصه را در راه مكتب هم از نبي شنيده بود، اما باز هم با علاقه مندي به او گوش مي داد و همه مي دانستند كه بچه همسايه دوست نبي است و همه مي دانستند كه پدر بچه همسايه زنده نيست.
(پايان)
 

 

غلام حيدر يگانه

صوفيه

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 10:7  توسط عزيزالله رويش  | 

 

نام اصلی من عزیز الله است من فرزند خوانواده ای هستم که با معارف گره خورده است . زبرا قبلگاهم در مدتی را با تخته سیا وشاگردانش در مکتب در منا طق مختلف سروکار داشت. بعد از انقلاب ثور با روی کار آمدن دولت جدید من با زندگی جدید آشنا شدم یعنی شامل مکتی شدم.

بعد از اینکه اولین روز را در مکتی گذشتاندم به خانه آمدم وقصه را به با با جانم گفتم با با جان مرا تشویق بیشتر نمود تا اینکه در همان سال موفق شدم تا در صنف خود اول نمره با شم واین سمت را الی صنف دوازدهم ادامه دادم .

بعد از سقوط دولت دوکتورنجیب الله ما به طرف نقاط مرکزی هزاره جات رفتیم ودر سیا چوب مسکن گذیدیم تا اینکه دولت نام نهاد طالب شکست خورد و ما از آنجا به شهر خواجه انصار وجامی آمدیم تا چند گاهی را که از عمر با قیست در دیار این دو بزرگوار زندگی نمایم .

برای فعلا من از وضع نا به سامان وطنم سخت رنج میبرم زیرا این مادر وطن تا بکی در سوگ فرزندانش اشک غم بریزد . در این کشور نه نانی است ونه آبی. همه خشکیده است .

من روزها صف های طویلی از هموطنانم را میبینم که برای گرفتن ویزا به قونسلگری های کشورهای همسا یه سرگردان میبا شند .تا در انجا رفته کار نمایندولقمه نانی برای فرزندان شان فراهم نمایند.ایکاش روزی را به چشم سرم مشاهده میکردم تا هموطنانم برای کار لا اقل سرگردان نمیشدند ایکاش سردمداران ما به فکر خریدن موترهای ضد گلوله نشده آ» مصارفی را کع برای خریداری یک موتر مینمایدآنرا برای این مردم بی چاره ما مصرف نمایند تا ما همه ازین بد بختی نجات حا صل نمایم

من هیچ علا قه نای ندارم تا خواننده کان عزیز مرا بشنا سند بلکه چند سطریرا با ید بنویسم تا لا اقل با نوسینده این این وبلاک آشنای حا ضل نمایند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 مهر1385ساعت 9:58  توسط عزيزالله رويش  | 

سلام. اين اولين پست من در دنياي مجازي اينترنت است.

اميدوارم بتوانم همه روزه وبلاگ خود را به روز كنم.موناليزا

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 14:0  توسط عزيزالله رويش  |